این پایاننامه به بررسی امکانپذیریِ «جابهجاییِ ارزششناختیِ نشاندار» در بازنماییهای تصویری از فضای شهری میپردازد. پرسشِ مرکزی آن است که آیا داستانها و نظامهای ارزشیِ حاشیهنشین میتوانند گفتمانِ مسلطِ غربیِ مستقر در مرکز را نشاندار کنند و اگر آری، این نشانگذاری چگونه در تصویرِ شهر بازتاب مییابد؟ برای پاسخ، تمرکز بر محلهٔ «ایست فلتبوش» در بروکلین نیویورک، بهعنوان یک کانونِ مهاجرنشینِ کارائیبی، انتخاب شده و جنبشِ گذار از «جهانشمولگراییِ» تکسویه به «چندجهانگراییِ» کثرتگرا در فضای شهری به تصویر کشیده میشود. این پژوهش در بسترِ برنامۀ کارشناسیارشد «هنر، فرهنگ و فناوری» در مؤسسۀ فناوری ماساچوست انجام شده و با تکیه بر رویکردی میانرشتهای، نظریههای فرهنگِ عامه، فلسفۀ هنر، جغرافیایِ انتقادی و مطالعاتِ رسانه را به هم پیوند میدهد تا الگویی نوین برای خوانشِ فضاهایِ شهریِ چندفرهنگی ارائه دهد.
در این پژوهش، فرهنگِ عامهٔ سیاهپوستان، بهویژه موسیقیِ دنسهال بهعنوان زاییدهٔ حاشیه، نقشی محوری در تغییرِ محورهای قدرت ایفا میکند. برخلاف رگی که با ورود به بازار سرمایهداریِ جهانی به نمادی همگونساز بدل شد، دنسهال با زبانِ عامیانه، اشعارِ صریح و تولیدِ دیجیتالِ غیرمتمرکز، نظامِ ارزشیِ نخبگان را به چالش میکشد. این موسیقی، که ریشه در سنتِ مقاومتِ کارائیبی دارد، فضایی برای بازنماییِ زیستجهانِ سیاهانِ شهری فراهم میآورد که در آن چندگانگیِ نژاد، طبقه و رنگِ پوست دیده میشود، نه اینکه در قالبی یگانه و یکدست حذف گردد. پژوهش نشان میدهد که دنسهال، برخلافِ رگیِ تجاریشده، به دلیلِ ماهیتِ دیجیتال و غیرمتمرکزِ خود، امکانِ مشارکتِ همگانی در تولید و توزیع را فراهم میکند و از این رو، ابزاری مؤثر برایِ جابهجاییِ ارزشهایِ مسلط در فضای شهری به شمار میرود.
پایاننامه با تحلیلِ فیلمهایی چون «بابیمادر» (۱۹۹۸) و «لاورز راک» (۲۰۲۰)، نشان میدهد که چگونه بازنماییِ دنسهال در فضای شهریِ آمریکا و اروپا، امکانِ روایتگریِ از منظرِ حاشیه را فراهم میکند، هرچند که گاه این روایتها همچنان در دوقطبیِ «خودی/دیگری» گرفتار میشوند. در فیلمِ «بابیمادر»، کارگردان با تمرکز بر فضایِ کلوپهای شبانه، زیستجهانِ کارائیبیِ بریتانیا را به تصویر میکشد، اما در این بازنمایی، رابطۀ میانِ شخصیتها با بسترِ شهریِ گستردهتر (هارلسدن) چندان آشکار نمیشود و بدینترتیب، نوعی گسستِ مکانی رخ مینماید. از سویِ دیگر، «لاورز راک» با تمرکز بر یک مهمانیِ خانگی، فضایِ صمیمیِ دنسهال را به تصویر میکشد، اما همچنان شهرِ لندن را در پسزمینهای محو قرار میدهد. این دو اثر، اگرچه گامی در جهتِ بهچالشکشیدنِ نگاهِ سلطهگر هستند، اما در نهایت، در چارچوبِ دوگانهانگاریِ حاشیه/مرکز باقی میمانند.
اما در پروژهٔ هنریِ این پژوهش، یعنی «ریتمی نوین»، با استفاده از روایتِ هممرکز و تعاملِ تماشاگر، این دوقطبیها شکسته میشود. تماشاگر با ورود به فضایِ نصبِ چندصفحهای و استفاده از دستگاهِ صوتیِ تعاملی، به یکی از راویانِ داستان بدل میگردد و بدینترتیب، قدرت از دستِ فیلمسازِ یگانه خارج شده و به شبکهای از سوژههای متکثر واگذار میشود. در این اثر، آرشیوهایِ خانگی از اجرایِ پدرِ هنرمند در سال ۱۹۸۸، هستۀ مرکزی روایت را تشکیل میدهند و مخاطب با انتخابِ هر یک از صفحاتِ وینیل، به یکی از لایههایِ زمانیِ متفاوت (خاطراتِ کودکی، روایتِ پدر، داستانِ مهاجرانِ دیگر) دست مییابد. این ساختارِ تعاملی، نه تنها فرایندِ تماشا را به کنشی پویا تبدیل میکند، بلکه امکانِ همآفرینیِ معنا را در هر مواجهه، منحصربهفرد میسازد.
یکی از مفاهیمِ کلیدیِ این پژوهش، بهرهگیری از «زمانمندیِ افریقایی» در تقابل با روایتِ خطیِ غربی است. به جای پیشرفتِ خطی، از مفهوم «اپیفنومِنال تایم» یا «اکنونِِ سیال» استفاده میشود که در آن گذشته، حال و آینده بر محوری واحد در هم میآمیزند. این رویکرد، که در طراحیِ نصبِ چندصفحهای و روایتِ هممرکز تجسم یافته، به مخاطب اجازه میدهد تا از زوایایِ زمانی و مکانیِ گوناگون، داستانِ مهاجرت، تعلق و هویت را تجربه کند. چنین ساختاری، روایتِ خطیِ علّی را کنار مینهد و در عوض، شبکهای از امکانهایِ رواییِ همارز را پیشِ رویِ مخاطب میگشاید. به بیانِ دیگر، تماشاگر در این فضا، نه با یک آغاز و پایانِ از پیشتعیینشده، بلکه با مجموعهای از «اکنونهایِ بههمپیوسته» روبروست که هر یک، دریچهای به سویِ جهانیِ دیگر میگشایند و بدینترتیب، تجربۀ تماشا به سفری بیپایان در زمان و مکان بدل میشود.
این جابهجاییِ ارزششناختی، تنها یک مفهومِ نظری نیست، بلکه در بسترِ تاریخیِ محلهٔ ایست فلتبوش ریشه دارد. مهاجرانِ کارائیبی با اتکا به سرمایهٔ اجتماعی و اخلاقِ همبستگی، طی دهههایِ ۱۹۶۰ تا ۱۹۸۰، فضاییِ شهریِ متفاوتی آفریدند که در آن مالکیتِ خانه و کسبوکار، نه فقط یک کنشِ اقتصادی، بلکه کنشی سیاسی و نشاندار در برابرِ نظامِ جداسازیِ نژادی بود. این پژوهش، این کنشهایِ روزمره را بهمثابه نوعی «نشانگذاریِ ارزشی» در نظر میگیرد که هژمونیِ فضاییِ مرکز را به چالش میکشد و الگویی برای بازاندیشی در نسبتِ نژاد، مکان و بازنمایی ارائه میدهد. برای نمونه، خریدِ خانه توسطِ پدربزرگِ هنرمند در سال ۱۹۸۴، نه یک معاملۀ سادۀ ملکی، بلکه اقدامی هماهنگ با موجِ مهاجرتِ کارائیبیها و تلاشی برایِ ایجادِ فضاییِ امن در برابرِ تبعیضِ نژادیِ سیستماتیک بود. این کنشهایِ روزمره، در کنارِ فعالیتهایِ اجتماعیِ نظیرِ برگزاریِ مهمانیهایِ دنسهال، بهمثابه نوعی «نشانگذاریِ ارزشیِ» فضا عمل میکنند که در آن، ارزشهایِ فرهنگِ کارائیبی (همبستگی، خوداتکایی، شادیِ جمعی) در کالبدِ کالبدیِ شهر نقش میبندد.
در بخشِ دیگری از این پژوهش، به نقدِ رویکردهایِ رایج در جغرافیایِ فمینیستی پرداخته میشود. اگرچه نظریهپردازانی همچون بل هوکس و گیلیان رز، بر اهمیتِ «فضایِ متناقض» و «حاشیه بهمثابهی مکانِ مقاومت» تأکید کردهاند، اما این پژوهش نشان میدهد که این رویکردها همچنان در چارچوبِ دوگانهانگاریِ مرکز/حاشیه گرفتار میمانند و نمیتوانند تمامیتِ تجربۀ زیستۀ سوژهای را که همزمان در هر دو فضا حضور دارد، به تصویر کشند. بهویژه آنکه این چارچوبها، اغلب به مسئلۀ «تقاطعگرایی» (نژاد، طبقه، جنسیت) توجهی کافی ندارند و بدینترتیب، در عمل، امکانِ بازنماییِ تمامِ ابعادِ هویتِ سوژههایِ چندفرهنگی را از دست میدهند. در مقابل، «جابهجاییِ ارزششناختیِ نشاندار» با تکیه بر کیهانشناسیِ افریقاییِ جهانسازی، راهی فراتر از این دوگانهانگاری میگشاید و امکانِ سخنگفتنِ همزمان از درونِ مرکز و حاشیه را فراهم میآورد، بیآنکه یکی بر دیگری اولویت داشته باشد.
در نهایت، پروژه با کنار هم قرار دادنِ آرشیوهایِ خانگی، تصاویرِ معاصر و فناوریِ تعاملی، تلاش میکند تا آیندهای سیاه را نه در افقی دور، بلکه در همان لحظهٔ کنونیِ تجربه، بازآفرینی کند. این بازآفرینی، فارغ از شعارهایِ کلی، به مددِ جزئیاتِ زیستشده و صداهایِ چندگانهٔ اعضایِ جامعه، شکل میگیرد و امکانِ «همآفرینیِ» معنا را برایِ مخاطب فراهم میآورد. بدین ترتیب، پایاننامه فراخوانی است برایِ بازنگری در نحوهٔ دیدنِ شهر، نه بهمثابهٔ صحنهٔ نمایشِ یک روایتِ مسلط، بلکه بهمثابهٔ میدانِ هماوردیِ روایتهایِ بیشمار و درهمتنیده. این رویکرد، با تأکید بر «چندجهانگرایی» در برابرِ «جهانشمولگراییِ» غربی، الگویی برایِ بازاندیشی در رابطۀ فرهنگ، قدرت و فضا ارائه میدهد که میتواند در سایرِ زمینههایِ شهریِ چندفرهنگی نیز بهکار گرفته شود.
پیامِ نهاییِ این پژوهش، ضرورتِ گذار از «سیاستِ بازنماییِ» تکصدا به «سیاستِ حضورِ» چندصدا در فضای شهری است. جابهجاییِ ارزششناختیِ نشاندار، راهی برایِ دیدنِ شهر از چشمِ «دیگری» نیست؛ راهی است برایِ دیدنِ خودِ شهر بهعنوانِ «دیگری»؛ موجودی زنده، متکثر و همیشه در حالِ شدن که مرزهایِ مرکز و حاشیه را در هم میشکند و امکانِ زیستن در جهانی نوین را نوید میدهد؛ جهانی که نه یک ریتمِ تکراری، بلکه «ریتمی نوین» دارد. این ریتمِ نوین، نه در تقابل با سنت، بلکه در تداومِ آن و در گفتگو با فناوریهایِ نوینِ رسانهای شکل میگیرد و نشان میدهد که چگونه میتوان با تکیه بر ارزشهایِ بومی و محلی، به خلقِ فضاهایی دست زد که در آن، سوژههایِ حاشیهنشین، نه صرفاً سوژههایِ بازنمایی، بلکه عاملانِ اصلیِ تولیدِ معنا و دگرگونیِ فضایِ شهری باشند.
| سرفصل | شماره صفحه |
|---|---|
| فهرست تصاویر | ۵ |
| مقدمه | ۷ |
| گذار از جهانشمولگرایی به چندجهانگرایی | ۱۳ |
| بازآفرینیهای همیشگی از آیندههای سیاه | ۳۸ |
| نتیجهگیری | ۵۷ |
| کتابنامه | ۶۰ |
| سپاسگزاری | ۶۶ |
چگونه یک محله، ریتم تازهای به جهان میدهد؟
تا حالا شده به خیابانی که توی آن بزرگ شدهاید نگاه کنید و ناگهان ببینید که تمام داستانهایی که از آن دارید، در جای دیگری روایت میشوند؟ جایی که انگار نه شما توی آن هستید، نه همسایههایتان، نه حتی آهنگهایی که توی مهمانیهای حیاط خلوت میخواندید. این دقیقا همان نقطهای است که پژوهشِ پیشِ رو از آن شروع میشود: آیا امکان دارد روایتهای حاشیه، خودِ مرکز را نشاندار کنند؟
این پایاننامه، با تمرکز بر محلهای به نام «ایست فلتبوش» در بروکلین نیویورک، نشان میدهد که یک محلهی مهاجرنشینِ کارائیبی چگونه میتواند با موسیقیِ دنسهال، سیستمهای صوتیِ خیابانی و مهمانیهای خانگی، نه فقط یک سبک زندگی، بلکه یک نظام ارزشیِ تازه خلق کند. نظامی که در آن، قدرتِ بازنمایی از دستِ رسانههای بزرگ بیرون میآید و به دستِ خودِ مردم میافتد.
🔹 چرا دنسهال، نه رگی؟
بسیاری از ما رگی را با پیامهای صلحطلبانه و چهرهی جهانیِ باب مارلی میشناسیم. اما این پژوهش روایتِ دیگری دارد: وقتی رگی وارد بازارِ جهانی میشود، به تدریج از ریشههای اعتراضیاش فاصله میگیرد و به نمادی یکدست بدل میگردد. درست مثل عکس معروف «کنسرت صلح» که در آن، مارلی میانِ دو رقیبِ سیاسی ایستاده و بقیهی عواملِ آن رویدادِ تاریخی، پشتِ سرِ او محو میشوند.
درست در همین نقطه، دنسهال قد علم میکند. زبانی عامیانه، اشعاری صریح، و ضربآهنگهایی که با دستگاههای دیجیتالِ ارزانقیمت در خانهها ساخته میشوند. این موسیقی، به گفتهی پژوهش، «نظامِ ارزشیِ نخبگان را به چالش میکشد» و فضایی برای بازنماییِ زیستجهانِ سیاهانِ شهری فراهم میآورد که در آن، چندگانگیِ نژاد، طبقه و رنگِ پوست دیده میشود، نه اینکه در قالبی یگانه حذف گردد.
«دنسهال، برخلافِ رگیِ تجاریشده، به دلیلِ ماهیتِ دیجیتال و غیرمتمرکزِ خود، امکانِ مشارکتِ همگانی در تولید و توزیع را فراهم میکند و از این رو، ابزاری مؤثر برایِ جابهجاییِ ارزشهایِ مسلط در فضای شهری به شمار میرود.»
🔹 فیلمهایی که از درونِ مهمانی روایت میکنند
پایاننامه با تحلیلِ دو فیلمِ شاخص، این تفاوت را به تصویر میکشد. در فیلمِ «بابیمادر» (۱۹۹۸)، کارگردان با تمرکز بر فضایِ کلوپهای شبانه، زیستجهانِ کارائیبیِ بریتانیا را به نمایش میگذارد، اما همچنان شهرِ لندن را در پسزمینهای محو قرار میدهد. در «لاورز راک» (۲۰۲۰) نیز، با وجودِ تمرکز بر یک مهمانیِ خانگی، باز هم ارتباطِ شخصیتها با بسترِ شهریِ گستردهتر چندان آشکار نمیشود.
اما پروژهی هنریِ خودِ این پژوهش، یعنی «ریتمی نوین»، گامی فراتر میگذارد. در اینجا، تماشاگر با ورود به یک نصبِ چندصفحهای و استفاده از دستگاهِ صوتیِ تعاملی، خودش به یکی از راویانِ داستان تبدیل میشود. او میتواند با انتخابِ هر صفحهی وینیل، به یکی از لایههایِ زمانیِ متفاوت دست پیدا کند: خاطراتِ کودکیِ راوی، روایتِ پدرش از مهاجرت، یا داستانِ همسایهای که تازه از ترینیداد آمده است.
«تماشاگر در این فضا، نه با یک آغاز و پایانِ از پیشتعیینشده، بلکه با مجموعهای از “اکنونهایِ بههمپیوسته” روبروست که هر یک، دریچهای به سویِ جهانیِ دیگر میگشایند.»
🔹 معمایِ «مرکز» و «حاشیه» در جغرافیایِ فمینیستی
یکی از جذابترین بخشهایِ پژوهش، نقدِ رویکردهایِ رایج در جغرافیایِ فمینیستی است. نظریهپردازانی مانند بل هوکس و گیلیان رز، بر اهمیتِ «فضایِ متناقض» و «حاشیه بهمثابهی مکانِ مقاومت» تأکید کردهاند. اما این پژوهش نشان میدهد که این رویکردها، همچنان در چارچوبِ دوگانهانگاریِ مرکز/حاشیه گرفتار میمانند و نمیتوانند تمامیتِ تجربۀ زیستۀ سوژهای را که همزمان در هر دو فضا حضور دارد، به تصویر کشند.
بهویژه آنکه این چارچوبها، اغلب به مسئلۀ «تقاطعگرایی» (نژاد، طبقه، جنسیت) توجهی کافی ندارند. در مقابل، «جابهجاییِ ارزششناختیِ نشاندار» با تکیه بر کیهانشناسیِ افریقاییِ جهانسازی، راهی فراتر از این دوگانهانگاری میگشاید و امکانِ سخنگفتنِ همزمان از درونِ مرکز و حاشیه را فراهم میآورد، بیآنکه یکی بر دیگری اولویت داشته باشد.
🔹 نتیجهگیری: شهری که خودش «دیگری» است
پیامِ نهاییِ این پژوهش، ضرورتِ گذار از «سیاستِ بازنماییِ» تکصدا به «سیاستِ حضورِ» چندصدا در فضای شهری است. جابهجاییِ ارزششناختیِ نشاندار، راهی برایِ دیدنِ شهر از چشمِ «دیگری» نیست؛ راهی است برایِ دیدنِ خودِ شهر بهعنوانِ «دیگری»؛ موجودی زنده، متکثر و همیشه در حالِ شدن که مرزهایِ مرکز و حاشیه را در هم میشکند.
این پژوهش نه فقط برای علاقهمندانِ به مطالعاتِ شهری و فرهنگِ عامه، بلکه برای هر کسی که تا به حال حس کرده داستانِ محلهاش در جایی دیگر روایت میشود، خواندنی است. چون در نهایت، همهی ما در جستجویِ ریتمی نوین هستیم؛ ریتمی که در آن، سکوتِ حاشیه، خود به ملودیِ تازهای برایِ مرکز تبدیل شود.
بسیار سریع و ساده می توانید اصل این پایان نامه را به صورت فایل PDF در اختیار داشته باشید.